در مرز روز و شب
-
تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 11:21
لبخندت به سپيدي صبح اشاره دارد، چشمانت به سياهي شب سرگردان؛ در گرگ و ميش لبخند و نگاهت ايستاده ام در مرز روز و شب نمي دانم همراه روزهاي دلتنگي ام مي شوي يا همنشين شب هاي تنهايي ام ! (ادم)
عشق پنهاني
-
تاریخ: 1394/6/4 ساعت: 10:47
ديوانه ، مجنون ، هر چه تو مي خواني ام من دل بسته اين بي سر و ساماني ام من چون كاروان مانده بي فانوس مهتاب دور از شما محكوم سرگرداني ام من فرقي ندارد روز و شب ، در غيبت تو دلگير مثل جمعه باراني ام من آزادگي سخت است در هرم نگاهت در بند چشمان شما زنداني ام من حرف دلم را ، در دلم چون راز دارم از بي...
رو به زوال!
-
تاریخ: 1394/6/3 ساعت: 17:15
عشق يك سلسله رو به زوال است اينجا ديدن عاشق و معشوق ، محال است اينجا نه فقط عشق به زندان هوس افتاده عقل هم در قفش بي پر و بال است اينجا عشق لفظي ست در اين قوم به معني هوس هر كه شد مدعي آن ، پي حال است اينجا دست گيرت نشود دوست ، به هنگام نياز دوستي جاي عصا ، دست وبال است اينجا هنر و دانش و مردي ن...
آخرين اميد
-
تاریخ: 1394/6/3 ساعت: 16:02
آخرين اميد چشمت دو رديف مژه سنگر دارد ابرو به برندگي خنجر دارد لب هاي تو، آخرين اميد ما هم قفلي بر خود چون در خيبر دارد پيمان شكن شيطان شدي و راه انسان را گرفتي از قلب هامان عشق و ايمان را گرفتي چون آسمان پيمان صلحت را شكستي از اين زمين تشنه باران را گرفتي دهاتي و شهري ديروز فقط به وعده اي سر كر...
روضه خوان قدیم
-
تاریخ: 1394/6/3 ساعت: 15:40
تن من ساکن زمین جدید جان من مانده در زمان قدیم گر چه امروز من همه سود ست می خورم حسرت زمان قدیم می کنم ادعا که بهتر بود باد و باران و آسمان قدیم بست پیری ، دست و پای مرا پس کجا رفت ، آن جوان قدیم دوست دارم دوباره برگردد به تنم روح پهلوان قدیم برگ برگ کتاب خاطره ام می دهد بوی دوستان قدیم گوش مف...
حقیقت خاموش
-
تاریخ: 1394/6/2 ساعت: 17:38
سكوت يعني هيچ! حتي شب ، بي صداي جيرجيرك ها رسميت نخواهد يافت . نفرت را باور دارند زير صفير گلوله اي واقعيت آن را اثبات مي كند. به حقيقت خاموش عشق ، اما هيچ كس ايمان نمي آورد! امروز زندگي يعني : دستي براي تمنا سري براي تعظيم و زباني كه نبايد سرخ باشد!
آشناي غزل!
-
تاریخ: 1394/6/2 ساعت: 12:07
گيسوانت چون قصيده ، چشم هاي تو غزل عهد كردم تا بگويم من ، براي تو غزل در همه ديوان هستي نيست شعري مثل تو به گمان من ندارد او ، سواي تو غزل هر چه كردي ، هر چه گفتي ، بود شعر دلنشين اشتباه هاي تو هم مثل خطاي تو غزل غمزه هايت حسن مطلع، نازها بيت الغزل قهر و اخمت نيز چون ، چون و چراي تو غزل منبع الهام...
دوست دارم شما را ببينم
-
تاریخ: 1394/6/2 ساعت: 11:34
كاش مي شد شما را ببينم روي لطف خدا را ببينم چشم هاي تو آيات عشق است كاش آن آيه ها را ببينم درد امان دلم را بريده تو بيا ، تا شفا را ببينم روز و شب مي كنم گريه ، شايد باز آن خنده ها را ببينم دل شكسته ، در اين كنج خلوت دوست دارم شما را ببينم (ادم)
نمك زندگي
-
تاریخ: 1394/6/1 ساعت: 15:39
مات بازي آسمان ، نشوي غافل از گردش زمان ، نشوي عمر ما چون نسيم مي گذرد بي خيال عبور آن نشوي پاسبان وجود تو عقل است مست از جام جاهلان نشوي نروي از گليم خود بيرون پا پي كار ديگران نشوي نيستي ! بهتر از كسان دگر لحظه ي خام اين گمان نشوي دور شو ، دورتر ، ز اهل ريا قاطي خيل زاهدان نشوي تا نپرسيدي و نسنجيد...
رسوايي
-
تاریخ: 1394/5/27 ساعت: 11:44
باز با عشقت دچار دردسر كردي مرا خانه دل را گرفتي ، در به در كردي مرا بي نشان از شادي و غم بود عمرم در گذر بار ديگر ، همنشين چشم تر كردي مرا داشتم در سر هواي پر زدن از بام تو در قفس انداختي ، بي بال و پر كردي مرا بخت من ناسازگار و كار من آشفته بود با نگاه سركش ات آشفته تر كردي مرا عابدي بودم درون غا...
بهاي غزل!
-
تاریخ: 1394/5/26 ساعت: 18:57
چون گل بخند و اين زمستان را بهار كن گر چه گلي ، عيادتي گاهي ز خار كن هر چند نيست لايق ديدن ، ولي شما آني نظر به عاشق چشم انتظار كن از ياد برده اي همه قول و قرار خود گاهي به يك اشاره ما را بيقرار كن افراسياب غصه ما را در حصار كرد پايي بكوب و لشكرش را تار و مار كن دنيا قمارخانه بود و نبود ماست گاهي ب...
شمس و مولانا
-
تاریخ: 1394/5/26 ساعت: 12:27
ذره گر باشي غبار پاي آن رعنا شوي قطره چون گردي تواني همدم دريا شوي عشق مي جويي ز علم و دانش و تقوا مگو ترك خود كن تا در آغوش وصالش جا شوي در طريق بيدلي لاف من و مايي نزن بندگي آموز تا همخانه مولا شوي در پي وزن و رديف و قافيه چندان مباش شمس مي بايد اگر خواهي كه مولانا شوي
تقدير
-
تاریخ: 1394/5/25 ساعت: 11:46
يار مال ديگران ، آزار تقدير من است گنج مال مردمان و مار تقدير من است همنواي ناله ام ، در كنج تاريك قفس از ميان سازها هم تار تقدير من است گاه گاهي درد مي بارد ز چشم آسمان چون نمي خواهد كسي ، ناچار تقدير من است زير پاي عشق مي لرزد زمين ، اما چه سود رقص آن ديگران ، آوار تقدير من است ديده ام لبخند ها...
همدست با شيطان
-
تاریخ: 1394/5/24 ساعت: 12:21
من دوست دارم بي سر و سامان شدن را در چشم هاي ميشي ات حيران شدن را مجنون اگر باشي ، نداري انتخابي جز در مسير عشق سرگردان شدن را در چادري مانند غنچه ، قصد كردي از چشم شور مردمان ، پنهان شدن را بايد بياموزي ، در مدرسه عشق چون لاله ها با داغ دل خندان شدن را سكان عقلم را به دل دادم دوباره كر...
كوزه شك!
-
تاریخ: 1394/5/24 ساعت: 12:19
كوله بار غصه و غم داشت روي شانه اش داغ درد هر دو عالم داشت روي شانه اش در سكوتش يك محرم نوحه پنهان كرده بود كربلاي حزن و ماتم داشت روي شانه اش در سرش انديشه هاي حضرت قابيل بود نعش فرزندان آدم داشت روي شانه اش در جواني پشت زير بار غم خم كرده بود به گمان ، آوار صد بم داشت روي شانه اش تاب زخم دشمنان ...
كليد دل!
-
تاریخ: 1394/5/21 ساعت: 14:18
شب سياه مني و سحر نداري تو به جز شكستن دل ها ، هنر نداري تو شبيه سرو نشستي ، ميان باغ دلم اگر چه سبز و ستبري ، ثمر نداري تو گرفته ام ، چو دل آسمان پاييزي گمان كنم كه ز حالم خبر نداري تو دليل گريه روز و شبم چه مي پرسي مگر دو ديده وحشي و فتنه گر نداري تو بيا و دست نوازش بكش ، به ناله ما اگر چو چرخ فلك...
جستجو معناي انسان است
-
تاریخ: 1394/5/21 ساعت: 12:01
گر چه مي دانم كه بيهوده ست باز مي جويم به هر سو ديدگاني را كه روزي موج ميزد در نگاهش ؛ عشق گرچه مي بينم كه ديگر هيچ چشمي را از اين آتش نشاني نيست باز ، مي جويم كه شايد در پس خاكستر قلبي مانده باشد شعله اي روشن جستجو معناي انسان است گرچه مي دانم كه بيهوده ست
كاليم ما هنوز !
-
تاریخ: 1394/5/21 ساعت: 11:57
پاييز رفت و اول ساليم ما هنوز سرما به باغ زد،ولي كاليم ما هنوز شد خوشه هاي خرمن همسايه نان داغ در كار كاه و فكر پوشاليم ما هنوز عقل و خرد گرفت جهان را و اي عجب مرثيه خوان يال و كوپاليم ما هنوز صد كوه و دره زير پاي ديگران گذشت چون مور مانده پشت گوداليم ما هنوز خسته، شكسته ، مانده در گل پاي من و تو چو...
غم نان!
-
تاریخ: 1394/5/19 ساعت: 20:02
در كوله بارش مي برد شيطان ، غم نان! انگار شد با كفر هم پيمان ، غم نان! "من لا معاش.."دارد اين پيغام در خود : از سينه بيرون مي كشد ايمان ، غم نان! نان خون دل ، نان ناله ، نان اشك است اينجا شب مي چكد از ديده مردان ، غم نان! اين روزها هر آدم خوبي كه ديدم در دل غم نان دارد و در جان ،غم نان! آزاد مردي ...
فصل تماشا
-
تاریخ: 1394/5/19 ساعت: 14:44
دار صد حادثه بر پاست ، خودت مي داني نوبت عاشقي ماست ، خودت مي داني قلب خونين من و داغ هزاران لاله باز هم فصل تماشاست ، خودت مي داني شعله عشق تو و دامن پروانه دل آتش طور همين جاست ، خودت مي داني زلف آشفته ، سر از پنجره بيرون كردي قصد گيسوي تو غوغاست ، خودت مي داني خواستم بگذرم از كوچه بن بست شما...