امتحان سکوت

سروده های آدم
چون قطره اشکي در دل دريا غريبيم
تا دوست با ما نيست در دنيا غريبيم
يک شهر آدم در کنار ماست، اما
ما در ميان جمع آدم ها غريبيم
گر چه شديم همرنگ اين جمع پريشان
در باطن بي رنگ خود اما غريبيم
ديوانه مي دانند ما را، حرف حقي ست
ديوانه ايم، با مردم دانا غريبيم
چون کرگدن، تقدير ما غربت رقم خورد
بحث کجا بودن نکن، هر جا غريبيم
با آشنا، با دوست، با دشمن نشستيم
فرقي ندارد، باز هم آقا! غريبيم
همچون گلي تنها ميان دشتي از خار
خاريم، ميان دشتي از گل ها غريبيم
حرف بهشت و دوزخ و شادي و غم نيست
مثل خدا، آنجا غريب اينجا غريبيم
مانند بغض در گلویم گیر کرده ای
ای زندگی! ز زندگی ام سیر کرده ای
موی سپیدم از بهاران گذشته نیست
در آسیاب انتظارم پیر کرده ای
مثل گذشته تلخ و تاریک است و ناامید
آینده ای که پیش ما تصویر کرده ای
دستم به دامن حقیقت دل سپرده بود
پای مرا به مصلحت زنجیر کرده ای
همچون کبوتری پرم از شوق پر زدن
گرچه قفس برای من تقدیر کرده ای
آیات هستی ام همه تعبیر عشق بود
تو با زبان عاقلان تفسیر کرده ای
جز دل نکرده ام به فتوای کسی عمل
ما را به جرم عاشقی تکفیر کرده ای
از دست زندگانی ام جانم به لب رسید
ای مرگ! ای امید آخر ! دیر کرده ای
ما شاخه های خشک را فصل هرس رسید
ای باغبان زندگی! تاخیر کرده ای
ای شعر! ای صدای قلب بی قرار من
گفتم غزل ، به مرثیه تغییر کرده ای
این قلب زخم خورده، درمان می شود هنوز
این ابر دل گرفته، باران می شود هنوز
آوای سبز پای بهاران چو بشنود
این غنچه، بی بهانه خندان می شود هنوز
هرگز نمی کند فراموشت، دل نسیم
با یاد زلف تو، پریشان می شود هنوز
با آیه های روشن چشم سیاه تو
این غرق کفر، مست ایمان می شود هنوز
یک سیب سرخ اگر کند در دست تو ظهور
یک شهر پر ز شور عصیان می شود هنوز
در خاک ما بدم که این دلمرده آدمی
با کیمیای عشق انسان می شود هنوز
ای دل بزن دوباره به دریای عاشقی
کشتی ما حریف توفان می شود هنوز
بسته، زبان اگر چه پیمان با سکوت تلخ
گاهی به یاد تو غزلخوان می شود هنوز