قرار پاييزي
-
تاریخ: 1394/6/21 ساعت: 11:06
قرار پاييزي بهار بودي آن روز كه سر تا پا سبز آمده بود تابستان شدي روزي كه شال سرخ رو سريت بود امروز پيراهن زردت را بپوش با شال قرمز و چتر سبز بيا اين بار پاييز باش با مهر با لبخند! (ادم)
رها كن دلت را
-
تاریخ: 1394/6/18 ساعت: 19:17
رها كن دلت را رها كن ، رها كن ، رها كن دلت را رها در دل ماجرا كن ، دلت را بيا و نترس از شب و موج و توفان به دريا بزن ، ناخدا كن دلت را بيا با من اي دوست ، تا ناكجاها ز زنجير عزلت ، جدا كن دلت را نگيرد دلت ، از دو رويي دنيا پر از نور مهر و وفا كن دلت را نديدي جهان پر شد از عشق و مستي مسلمان اي...
بلاي عشق
-
تاریخ: 1394/6/18 ساعت: 13:08
بلاي عشق بازيچهٴ دست هوس دل شده بودم روزي كه به چشمان تو مايل شده بودم هر چند نگاه هاي تو هم مساله ساز است بيش از تو خودم باعث مشكل شده بودم دل كودك شيطان پر از شور و شري بود انگار از اين مساله غافل شده بودم گفتي كه " دلت برده شد " و من به گمانم در جملهٴ مجهول تو فاعل شده بودم عاشق شدن و وهم و خ...
معتاد عشق
-
تاریخ: 1394/6/18 ساعت: 13:06
معتاد عشق من نمي گويم كه حزب باد باش گاه گاه از قيد و بند آزاد باش عقل مي خواهد به بندت افكند دست از او بردار و با دل شاد باش نيست خاموشي نشان عاقلان لحظه هايي هم كمي فرياد باش دردها را زير لبخندت بپوش در كنار دوستان دلشاد باش گرچه جرم است اعتياد عاشقي سر فداي دل كن و معتاد باش گنج در ويرانه ها...
اميد نااميدي
-
تاریخ: 1394/6/17 ساعت: 11:26
اميد نااميدي بر اين كوير ، نم نم باران نمي زند حتي نسيم ، سر به بيابان نمي زند قاصدكي به ديدن مجنون نمي رود شانه به زلف يار پريشان نمي زند چشم كمك ز دوستان داري و هيچكس دستي به زير بازوي ياران نمي زند قلبي شكسته مانده در ويرانه تنم يك دزد هم به خانه ويران نمي زند آماج داس حضرت مرگيم و اي عجب! ...
شاخ نبات
-
تاریخ: 1394/6/17 ساعت: 11:24
شاخ نبات اي نوش لب تو چشمه آب حيات هر حرف تو يك پاكت پر از شكلات انگار حكايت لبانت مي گفت هر جا كه نوشت خواجه از شاخ نبات (ادم)
تنهايي
-
تاریخ: 1394/6/16 ساعت: 11:44
تنهايي برگي زير تازيانه باران گل برگي در تاراج باد تنها بي حضور تماشا اشك از چشم شاخه مي چكد باغ سر در گريبان غربت دارد دل در حضور بهار من گريبان در چنگال حضور دل در سوداي تنهايي كاش باغي بودم در چشم انداز پاييز! (ادم)
معناي انسان
-
تاریخ: 1394/6/16 ساعت: 17:22
معناي انسان گر چه مي دانم كه بيهوده ست باز مي جويم به هر سو ديدگاني را كه روزي موج ميزد در نگاهش عشق! گرچه مي بينم كه ديگر هيچ چشمي را از اين آتش نشاني نيست باز ، مي جويم كه شايد در پس خاكستر قلبي مانده باشد شعله اي روشن جستجو معناي انسان است گرچه مي دانم كه بيهوده ست (ادم)
ديوانه بازي
-
تاریخ: 1394/6/15 ساعت: 12:19
ديوانه بازي از جان گذشتي و از اين ويرانه در رفتي مجنون شدي از دست اين ديوانه در رفتي دل دادي و ديدي خطا كردي ، رها كردي از زير بار عاشقي ، رندانه در رفتي چشمش كمان و تير مژگان داشت بر دوشش در بندش افتادي ، ولي مردانه در رفتي پير و جوان را با هوس در دام خود دارد پيرانه سر از اين قفس جانانه در ...
شمع سپیده دم
-
تاریخ: 1394/6/15 ساعت: 11:21
شمع سپیده دم باز با عشق همقدم شده ام همدم داغ و درد و غم شده ام علم عشق برنداشت کسی بر سر دار او علم شده ام سرو بودم شکست قامت من زیر بار فراق ، خم شده ام قطره قطره چکیدم از داغت همچو شمع سپیده دم شده ام کنج خلوت گزیده ام از تو از شمار دو چشم کم شده ام راه آدم شدن نبود آسان راهی خانه عدم شده ام ...
طور آواز
-
تاریخ: 1394/6/14 ساعت: 11:52
طور آواز ای دم گرمت مسیحایی ترین شور آواز تو شیدایی ترین جان تو با عشق و مستی آشنا با معماهای هستی آشنا آتش طور است آواز شما نور در نور است آواز شما ای کلید عشق در دستان تان با هنر پیوند خورده جان تان نی عشقی و نوای عاشقی می دمد در تو ، خدای عاشقی جان عشاقی و جان عشق هم سر عشق و آسمان عشق هم...
شما را بهانه مي گيرد
-
تاریخ: 1394/6/14 ساعت: 11:41
اسير درد دوا را بهانه مي گيرد دلم دوباره شما را بهانه مي گيرد گمان كنم كه هوايي خنده هاي تو شد چنين كه باد هوا را بهانه مي گيرد كنون كه ديدن تان را محال مي بيند ببين چگونه صدا را بهانه مي گيرد ز عهدهاي شكسته هزار قصه شنيد هنوز مهر و وفا را بهانه مي گيرد حديث عقل نوشتيم و او نمي خواند جنون بي سرو...
حرف دل
-
تاریخ: 1394/6/11 ساعت: 11:19
داروي لبخند حال دل ديوانه بسامان شدني نيست اين كار به داروي طبيبان ، شدني نيست "اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم " الا به لبخند تو ، درمان شدني نيست **** شور شنيدن پروانه دل شور پريدن دارد انديشه تا دوست رسيدن دارد دارم هوس يك غزل ناب ، بخوان شعر از لب شيرين ، شنيدن دارد **** دروازهء اس...
خاموشي
-
تاریخ: 1394/6/10 ساعت: 12:07
قلم شكستم و لالم ، سخن نمي گويم دروغ شعر، به صد فوت و فن نمي گويم غريب و بي كس و تنها و در به در شده ام در اي وطن ، سخني از وطن نمي گويم گذشت دوره مردي و پهلواني ها به هر شغاد ، يل تهمتن نمي گويم نشان لطف و صفا نيست ، دوستي ها را دگر ز بوي اويس قرن نمي گويم براي مردم شهري ، كه كوچه باغ ندارد ز د...
جان جهان
-
تاریخ: 1394/6/9 ساعت: 16:58
راز دلم از ديده عيان است به جانت سري ست كه ورد همگان است به جانت پنهان نتوان كرد كه اين شعله سركش چون باد به هر سوي روان است به جانت از درد نناليدم و از داغ نگفتم حرف دگران ، حدس و گمان است به جانت گفتي به زبان مدعي عشق زياد است حرف دل من نيز همان است به جانت حال من بيچاره نمي پرسي و داني آشفته ...
انديشه انقلاب داريم
-
تاریخ: 1394/6/8 ساعت: 13:45
يك سينه دل كباب داريم جاني پر از اضطراب داريم گر سنگ صبور ما تو باشي درد دل بي حساب داريم در سينه ما غم است ، اما بر دامن خود رباب داريم ما نيز شبيه ديگرانيم بر چهره خود نقاب داريم هرچند نديده ايم رويت عكس تو به ديده قاب داريم بر پرده چشم ما كشيدند نقش تو ، ولي بر آب داريم شد كاسه صبر چشم ما پر در...
دنياي مجازي
-
تاریخ: 1394/6/8 ساعت: 11:50
امروز شده چشمك و لبخند مجازي دل دادن و دل بستن و پيوند مجازي لبريز شد از دوري تو كاسه صبرم دارم سر ديدار تو ، هر چند مجازي عكسي ز تو ديدم به گمانم كه تو بودي اين شك به دلم لرزه اي افكند مجازي شب خواب تو را ديدم و با شوق گرفتم يك بوسه از آن دو لب چون قند مجازي امروز مجازي شده اي هم سفر من با ياد تو...
اشك و لبخند
-
تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 11:21
با گريه آغاز شدم با لبخند به پايان مي رسم درميان ساعت هاي تلخ ثانيه هاي شيرين هم داشت زندگي شيريني اش تو بودي تلخي اش وقتي تو نبودي اين روزها ، اين روزها كه تو را گم كرده ام اشك نمي ريزم تلخ لبخند مي زنم دوست دارم با لبخند به پايان برسم ! (ادم)
نه بگویی ، جان تو شر می شوم
-
تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 11:19
نه بگویی ، جان تو شر می شوم دست بر دسته خنجر می شوم دوستت دارم ، بیا با من بمان دوست نه ؛ این بار شوهر می شوم تو برای من پرنسس می شوی من برایت حكم قیصر می شوم چند روزی در محل کن پرس و جو خوب خوبم ، با تو بهتر می شوم پهلوانم ، عاشق کباده ام ذره ای چاقم که لاغر می شوم گر پسندت نیست اسم من ب...
الكي
-
تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 20:15
شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا من شدم آدم و او حضرت حوا الکی گفت دیروز که امروز برآرد کامم می دهد بار دگر وعده فردا الکی من زرنگم به گمان همه کس ، اما او تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم من شدم...