ديوانه بازي
ديوانه بازي
از جان گذشتي و از اين ويرانه در رفتي
مجنون شدي از دست اين ديوانه در رفتي
دل دادي و ديدي خطا كردي ، رها كردي
از زير بار عاشقي ، رندانه در رفتي
چشمش كمان و تير مژگان داشت بر دوشش
در بندش افتادي ، ولي مردانه در رفتي
پير و جوان را با هوس در دام خود دارد
پيرانه سر از اين قفس جانانه در رفتي
در رفتن از دست زليخا سخت و دشوار است
اما تو همچون يوسف استادانه در رفتي
خواندي برايش قصه شيرين ليلا را
وقتي كه خوابش برد ، تو دزدانه در رفتي
پايان جنگ عقل و دل ، ديوانه بازي بود
از دست اين ديوانه ها ، مستانه در رفتي
عاقل تر از آني كه در بند خرد ماني
از دام پير عقل ، با پيمانه در رفتي
بازيچه تقدير بودي و اسير غم
خنديدي و از اين تماشاخانه در رفتي
(ادم)