جان جهان
راز دلم از ديده عيان است به جانت
سري ست كه ورد همگان است به جانت
پنهان نتوان كرد كه اين شعله سركش
چون باد به هر سوي روان است به جانت
از درد نناليدم و از داغ نگفتم
حرف دگران ، حدس و گمان است به جانت
گفتي به زبان مدعي عشق زياد است
حرف دل من نيز همان است به جانت
حال من بيچاره نمي پرسي و داني
آشفته تر از باد خزان است به جانت
با زخمه دردي كه ز دوري تو خوردم
آهنگ دلم جامه دران است به جانت
لبخند من از غايت دردي ست كه دارم
صد گريه در اين خنده نهان است به جانت
آونگ ميان غم و شادي شدم اي دوست
بس كار جهان در نوسان است به جانت
تو كعبه عشقي و چو من دور تو گردد
اين چرخ اگر در دوران است به جانت
بي عاشق و معشوق جهان روح ندارد
عشق من و تو جان جهان است به جانت
شيريني اين شعر نه از شور و نشاطم
از سوز دل و سوزش جان است به جانت
(آدم)