زوري بخند - تاریخ: 1394/5/4 ساعت: 17:03
  گاه گاهي هم شده ، زوري بخند از ته دل گر نشد ، صوري بخند تا به كي چون غنچه، مي بندي دهان يك دهن ، چون گل شيپوري بخند خنده بر هر درد بي درمان دواست گر شفا مي خواهي ، يك جوري بخند تا نتركاند دلت را غصه ها با خيال اينكه كيفوري بخند مي كني هر كار تا مزدت دهند فكر كن مامور مزدوري بخند كوري چشم حسودان شا...
هيچ - تاریخ: 1394/5/3 ساعت: 18:28
  تهي از عشق انسان آيينه اي ست در برابر هيچ كس پنجره اي  گشوده به هيچ  سو آونگ ميان دو هيچ هيچ
بوي تو - تاریخ: 1394/5/3 ساعت: 18:23
بهار وقتي مي آيد ؛ كه تو لبخند مي زني و درخت زير سايه تو به شكوفه مي نشيند!   خورشيد ، در جستجوي گرمي نگاهت هر روز شرق تا غرب جهان سفر مي كند و ماه به ياد تو هر شب تا سحر ستاره مي شمرد!   باد وقتي از كنار تو مي گذرد بوي بهار مي گيرد چه سعادتي ! اگر اين باد در شاخه هاي خشكيده درختي بپيچد كه من هستم!
قاف حرف سوم نام توست - تاریخ: 1394/5/3 ساعت: 12:58
نامت را نمي دانم شايد همنام گلي باشي به سرخي لاله به سفيدي ياس   نامت را نمي دانم شايد همنام پرنده اي باشي تنها و پر غرور شبيه هما زيبا و پر شكوه مثل پرونه   نامت را نمي دانم مي دانم، باران اشاره اي به تو دارد و دريا آيينه اي ست در برابرت   در افسانه ها گفته اند نامت مثل نسيم كوه به كوه مي رود و در ...
خاكستري - تاریخ: 1394/5/3 ساعت: 18:20
سفيد يا سياه چه تفاوتي دارد وقتي نتواني خاكستري باشي!   گاهي به راست بپيچي ،  گاهي به چپ پياده باشي يا سوار برنده يا بازنده! چه تفاوتي دارد وقتي نمي تواني خاكستري باشي!
در زندان خود - تاریخ: 1394/5/3 ساعت: 12:50
هر کسی یک جور در زندان افکار خود است  همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست سعی در اثبات خود ، مانند انکار خود است می کشد بر دوش ، دار کارهای خویش را پشت ما خم زیر سنگینی کردار خود است دشمنی با ما ندارد ، جز خود ما هیچکس خون هر سر ، گردن سرخی گفتار خود است چون قناری که...
نترس - تاریخ: 1394/4/31 ساعت: 19:54
با عشق ، از بلندي  ديوارها  نترس گر عاشق گلي شدي ، از خارها نترس ابراز كن ، رازي كه در دل كرده اي نهان ده ، صد ، هزار بار ، از تكرارها نترس حرف دلت به مردم نا آشنا نگو با يار آشنا از اين اقرارها نترس از قيل و قال جهل و تعصب فرار كن از گفت و گوي عقل ها ، افكارها نترس با خفتگان  سخن نگو از صبح عاشقي ا...
راز جاده و قايق - تاریخ: 1394/4/31 ساعت: 15:30
  نشسته بر گردنه حيران، جاده رازي بود ، پيچ در پيچ مثل لبخند نيمه تمام تو معمايي پيچيده! خط جاده خوانده ام  مي دانم مرا به كدامين سر زمين مي برد لبانت را اما به رمز نوشته اند شبيه نبشته هاي هزاره سنگ يك كمان كشيده بالاي يك قايق سرخ پايين تر از دو فانوس دريايي خاموش در ميان قلاب  موج هاي سياه در كدام...
چهار رباعي - تاریخ: 1394/4/31 ساعت: 12:27
  در هوای لیلی بسيار دويد عقل و به سامان نرسيد شب سر زد و اين راه به پايان نرسيد زين عمر كه در هواي ليلي سر شد مجنون را جز خار بيابان نرسيد   آتش فشان پروانه ام ، سوداي آتش دارم اي دوست چون شمع ، سر در پاي آتش دارم اي دوست آتش فشانم ، گرچه خاموشم دو روزي در سینه یک دنیای آتش دارم ای دوست   سایه چو س...
چشمك ستاره - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 15:55
نازنينا ! گرچه گاهي دل بريدن لازم است گاه گاهي هم ، كمي ، نازي خريدن لازم است دائما ابرو گره كردن نمي آيد به تو لحظه هايي قهقهه خنده شنيدن لازم است بي تو از جام جدايي زهر نوشيدن بس است با تو يك شب جرعه ولي چشيدن لازم است گرچه مي گويند دوري دوستي آرد ، ولي دوستان را روز و شب از دور ديدن لازم است گل ب...
شطح - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 12:17
با یک اشاره ، چهره مهتاب را شکافت موسی شد و معجزه کرد و آب را شکافت در خواب دیده بودم آن اسب سفید را تعبیر آن شد و گره خواب را شکافت غم دوره کرده بود من و دل را و او رسید سیلاب وار حلقه گرداب را شکافت آمد به کنج خلوت تنهایی من و زد زخمه ای چنان ، که مضراب را شکافت در من حلول کرد و من حیران او شدم چن...
جاده تنهایی - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 12:10
درخت ها غمگين عبور مي كنند تپه ها با بادها مي روند پل ها راه رسيدن به جایی نيستند تنهايي ، سکوت ، سيگار خنده هاي تو ترانه نمي خوانند شانه هایم ، مثل دست هايم خالي ست حتي دود سيگار هم تلخ مرا از خود مي راند تنها عبور مي كنم از  جاده تنهايي و سکوت ! (ادم)
حال عاشق - تاریخ: 1394/4/29 ساعت: 13:32
هر که عاشق می شود خُل می شود پیچ های عقل او شُل می شود قطره قطره جوشش  احساس او ناگهان یک چشمه قُل قُل می شود لحظه دیدار رنگش می پرد مثل روز امتحان هُل می شود گر بود معشوق او خر زهره ای در نگاهش یک سبد گُل می شود چشم آهو ، لب شکر ، رخ آفتاب گر خر لنگ است دُل دُل می شود یک نگاه زیر چشمی کردنت پیش چشم...
پایان شیرین - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:26
در فراق تو برآمد بوی الرحمان من وای ! دارد می پرد از از لانه تن جان من در بلا افتادم و دستم نمی گیرد کسی در دل طوفان رهایم کرد کشتیبان من ناامیدی گردبادی شد ، مرا در خود گرفت کرد شد آشفته تر از احوال من ، ایمان من پاره ای ابرم ، معلق در میان آسمان نیست بند هیچ چیزی بند انگشتان من باز کرده مثل تمساحی...
ناگفته ها - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:29
برقی جهید و عقل را یک لحظه کور کرد چیزی شبیه زلزله از من عبور کرد مانند یک کتاب کهنه زد ورق مرا ناگفته های زندگیم را مرور کرد مثل همیشه طعمه اش یک سیب سرخ بود این بار هم به هیات حوا ظهور کرد دانست نقطه ضعف من در چشم های توست خود را نهان در آن دو بی باک شرور کرد هی وعده داد و دلبری همراه حیله کرد تا ...
رباعیات - تاریخ: 1394/4/31 ساعت: 11:21
  اسیر اوهامم عمری ست که هم صحبت خیامم من با خواجه خراب باده و جامم من با اینهمه ، چشمم به یقین باز نشد امروز ، هنوز اسیر اوهامم من   سیم آخر تاکی ! تاکی ! این در و آن در بزنیم باید که به بال خودمان پر بزنیم عمری پی رد پای منطق رفتیم لازم شده تا به سیم آخر بزنیم   فرياد شويم وقت است که از این قفس آز...
عاشق در شهر خود بیگانه ! - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:34
میان آب و آتش ، رفتن مستانه یعنی این رهایی از هوای هر قفس ، مردانه یعنی این مرا با وعده صد بوسه شیرین غزلخوان کرد دو بوسه داد و رفت و داد زد: " بیعانه یعنی این" کنار من نشست و با رقیبان گفت و گو می کرد حدیث عاشق در شهر خود بیگانه یعنی این رسیدن ، وعده فردا و رفتن با لب خندان ز سر واکردن مردم هنرمندا...
عید یعنی تو - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:36
عید یعنی انتظارت , عید یعنی دیدنت سال ما نو می شود ، در لحظه خندیدت تا بهار ما کنی شیرین ، دستی باز کن که بگیریمان بغل ، همراه با بوسیدنت من بگردم دور تو ، چون دور کعبه حاجیان تو بچرخی تا ببینم موقع رقصیدنت از تپش افتاده قلب عشق ، نذرش می کنی یک نسیم از زلف خود ، یا شبنمی بوییدنت؟ نه بیابان است اینج...
عیب و هنر - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:38
کمتر از فرهاد و از شیرینی یارش بگو چشم ما را باز کن ، گاهی از آزارش بگو خط و خال دلبران ، دل می برد از غافلان در پس آن خال و خط ، از نیش و از مارش بگو قامتش را سرو گفتی ، مرحبا صد آفرین! دیده ای گاهی اگر در جامه دارش ، بگو از عزیز مصر و از عشق زلیخا گفته ای آن طرف ، از چشم پیر و دیده تارش بگو داستان...
عشق مجازی - تاریخ: 1394/4/28 ساعت: 17:39
اين روزها شد عشق، كارش سكه سازي عين تجارت هاي پر از حقه بازي ميزان عشق هر كسي دفترچه اوست بي پول يوسف را نمي گيرد به بازي عاشق شبيه عصر حافظ نيست مفلس معشوق ها هم جملگي اهل رياضي فرهاد و شيرين ، ليلي و مجنون كجا بود معشوق و عشق و عاشقي شد بچه بازي ليلاي امروزي بهانه گير و لوس است مجنون هم مانند ليلا...

برچسب‌های مرتبط

شعر، شعر معاصر ، آدم، عکس نوشته ، شعر آدم، ابوالحسن درویشی | شعر، شعر معاصر ، غزل امروز ، غزل معاصر، شعر آدم، ابوالسن درویشی | شعر، شعر معاصر ، غزل امروز ، غزل معاصر، شعر آدم، ابوالحسن درویشی | شعر، شعر معاصر ، آدم، عکس نوشته ، شعر آدم، ابوالسن درویشی | شعر امروز ، شعر معاصر، آدم ، ابوالحسن درویشی مزنگی | غزل ، غزل امروز، شعر امروز ، شعر معاصر، آدم ، ابوالحسن درویشی مزنگی | عکس نوشته ، شعر امروز ، شعر معاصر، آدم ، ابوالحسن درویشی مزنگی | آدم، شعر امروز ، شعر معاصر، ابوالحسن درویشی مزنگی | #آدم ، شعر امروز ، عکس نوشته |