در زندان خود
هر کسی یک جور در زندان افکار خود است
همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است
تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست
سعی در اثبات خود ، مانند انکار خود است
می کشد بر دوش ، دار کارهای خویش را
پشت ما خم زیر سنگینی کردار خود است
دشمنی با ما ندارد ، جز خود ما هیچکس
خون هر سر ، گردن سرخی گفتار خود است
چون قناری که قفس می سازد از آواز خود
پای هر گل ، بسته در زنجیری از خار خود است
تو گمان داری زلیخا حسن یوسف می خرد
مثل هر زیبا رخی ، او هم خریدار خود است
گر چه لیلا ، دیدن مجنون بهانه می کند
چشم او در آب چشمه ، مست دیدار خود است
دل به حرف این و آن بستن ، خطا باشد خطا
چون خطر سر می رسد ، هر کس پی کار خود است
نیست اشک شمع هم ، از غصه پروانه ها
خواجه می گوید که : "در فکر شب تار خود است
گر چه لب را دوختی تا رازها پنهان کنی
چشم هایت در پی افشای اسرار خود است
هر کسی آزار مردم قصد کرد ، آسوده نیست
سود این سودا ، مگر چیزی جز آزار خود است
گر در این عالم کسی را شادمانی داده اند
همچو ما ، در گوشه ای خاموش ، در کار خود است
(ادم)