چیزی شبیه شعر

هر کسی یک جور در زندان افکار خود است همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست سعی در اثبات خود، مانند انکار خود است می کشد بر دوش، د

در زندان خود

هر کسی یک جور در زندان افکار خود است 

همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است

تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست

سعی در اثبات خود ، مانند انکار خود است

می کشد بر دوش ، دار کارهای خویش را

پشت ما خم زیر سنگینی کردار خود است

دشمنی با ما ندارد ، جز خود ما هیچکس

خون هر سر ، گردن سرخی گفتار خود است

چون قناری که قفس می سازد از آواز خود

پای هر گل ، بسته در زنجیری از خار خود است

تو گمان داری زلیخا حسن یوسف می خرد

مثل هر زیبا رخی ، او هم خریدار خود است

گر چه لیلا ، دیدن مجنون بهانه می کند

چشم او در آب چشمه ، مست دیدار خود است

دل به حرف این و آن بستن ، خطا باشد خطا

چون خطر سر می رسد ، هر کس پی کار خود است

نیست اشک شمع هم ، از غصه پروانه ها

خواجه می گوید که : "در فکر شب تار خود است

گر چه لب را دوختی تا رازها پنهان کنی

چشم هایت در پی افشای اسرار خود است

هر کسی آزار مردم قصد کرد ، آسوده نیست

سود این سودا ، مگر چیزی جز آزار خود است

گر در این عالم کسی را شادمانی داده اند

همچو ما ، در گوشه ای خاموش ، در کار خود است

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد 1394ساعت 12:50  توسط آدم ADM