چیزی شبیه شعر

از چهره پرده برگرفت و آفتاب شد ابر حيا رسيد و پنهان در نقاب شد يك لحظه بيشتر نشد اين راز بر ملا آرامشم به يك اشاره اضطراب شد در ساحل نگاه طوفاني او، دلم بر گونه

نقاب آفتاب

 

از چهره پرده برگرفت و آفتاب شد

ابر حيا رسيد و پنهان در نقاب شد

يك لحظه بيشتر نشد اين راز بر ملا

آرامشم به يك اشاره اضطراب شد

در ساحل نگاه طوفاني او ، دلم

بر گونه ام چكيد و ، مثل شرم آب شد

افتاد در دلم از اين بي پرده ديدنش

شوري ، شبيه شورشي كه انقلاب شد

          عمري دويدم و رسيدم تشنه لب ، ولي

از بخت نامساعدم ، دريا سراب شد

مي ديدمش كه عين لطف و مهرباني است

اما نصيب من ، همه قهر و عذاب شد

فرصت نداد شب ، كه در رويش نظر كنم

چشمم خمار و ديده او ، مست خواب شد

انگار قصد دل شكستن داشت ، در دلش

پيمان شكست و گفت ، با من بي حساب شد

گفتم كه صبر غوره را حلوا كند ، نكرد

هر نقش زد صبوريم ، نقش بر آب شد

اين روزها كه نيست ، شيريني به كام عشق

تاويل عاشقي ، به تلخي شراب شد

رسم است  آسياب به نوبت ، ولي چرا

چرخ فلك ، چو نوبت ما شد ، خراب شد؟

#ادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن 1395ساعت 21:58  توسط آدم ADM