پریشان
این درد هم چون عشق درمانی ندارد
این قصه پر غصه پایانی ندارد
غم بر سر غم می گذارد ، چاره ای کو ؟
بیچاره این سر که گریبانی ندارد
حرف نگفته در دلم بسیار مانده
مانند یک شاعر که دیوانی ندارد
هر کس که می بینی در این خانه اسیر است
هر چند بند و قفل و زندانی ندارد
آن رود و دریایی که می بینی سراب است
در خود نشان از در و مرجانی ندارد
بسیار گیسوی پریشان مانده در باد
اما کسی حال پریشانی ندارد
مجنون شدن اینجا بجز دیوانگی نیست
وقتی که شهر ما بیابانی ندارد
بر عهد یاران تکیه کردن خود خطایی ست
جز با شکستن دوست پیمانی ندارد
پیراهن بره چرا باید بپوشید
ای گرگها! این گله چوپانی ندارد
سخت است در این فصل آدم بودن ای دوست
همراه خود این عصر انسانی ندارد
چون من هزاران مدعی هر گوشه ای هست
اما یکی در سينه ايماني ندارد
#ادم