صداي سبزخيال
نگاه تو به گل افتاد و خار يادت رفت
اسير باغ شدي و حصار يادت رفت
چنان ز بيم زمستان گذشتي از ما، كه
صداي سبز خيال بهار يادت رفت
كنار پنجره شب را به كوچه خيره شدم
چراغ روشن چشم انتظار يادت رفت
چنان به كار گل روزگار مشغولي
كه شورعاشقي و شوق يار يادت رفت
در انتظار تو بودم ، نيامدي اما
به اين بهانه كه گفتي قرار يادت رفت
گمان كنم كه غبار غرور غرقت كرد
كه ياد اسب سفيد و سوار يادت رفت
چرا ز بازي چرخ فلك شدي غافل
مگر دو رويي اين روزگار يادت رفت؟
*ادم
+ نوشته شده در چهارشنبه
3 شهريور
1395ساعت 19:09 توسط آدم ADM
|