براي خودم
اشك با خون دل درآميزم ، تا كنم مرحمي براي خودم
زانوي غم گرفته ام به بغل ، تا شوم همدمي براي خودم
تا به امروز زندگي كردم ، آنچنان كه شما طلب كرديد
دوست دارم كه بعد اين همه سال ، زنده ياشم دمي براي خودم
خنده هايم برآيد از ته دل، ور غمي هست مال من باشد
خواب هايم خيال هاي خودم ، ساكن عالمي براي خودم
ترس را كرده ام ز سر بيرون ، به گمانم كمي شجاع شده ام
انقلاب است اين كه مي بيني زده ام پرچمي براي خودم
زرق و برق جهان تان پيشم ، دانه ارزني نمي ارزد
جاي همشهري شما بودن ، كاش بودم بمي براي خودم
همه زندگي نمي ارزد ، قدر يك لحظه مال خود بودن
دوست دارم اگر نشد شادي ، گريه را در غمي براي خودم
خسته ام از تظاهر الكي ، لب پر از خنده ، دل سراسر خون
تا به كي آدم شما بودن ، بشوم آدمي براي خودم