براي ديدنت
كردم عقل پير خود را دك براي ديدنت
رفته ام در جامه دلقك ، براي ديدنت
مانده در انبار پلكم آنقدر پنهان كه زد
سيب سرخ چشم هايم لك براي ديدنت
چشم خود را كرده ام درويش اما در دلم
نيست حتي ذره اي هم شك براي ديدنت
گرچه چون يوسف جوانم ديده تارم كرده اي
گاه گاهي ، مي زنم عينك براي ديدنت
دسته دسته پر شد از چشم تماشا كوچه ها
مي تپد دل ها همه تك تك براي ديدنت
يك زمان چون قطره برگلبرگ، مست روي تو
يك زمان چون آب بر آهك براي ديدنت
شب هجوم آورد از ديدار تو دورم كند
لشكر رويا زده پاتك ، براي ديدنت
بين چشمانم ، و تو ديوار آتش ساختند
مي كنم تقدير خود را هك براي ديدنت
#ادم