دشنه هاي آشنا
دستي نشد با دست هايم ، همصدا هم
دستم نمي گيرد دگر دست عصا هم
در ديده خار خنجر ياران شكسته
بر سينه دارم ، دشنه هاي آشنا هم
بي حاصلي انگار سهم سعي من شد
تقدير با ما دشمني كرد و قضا هم
لبخند او ، شد دامگاه ديده من
افتاد پا در بند آهو ، شير ما هم
يك دوستت دارم ، نيامد بر زبانش
هرگز نديدم قدر يك چشمك وفا هم
نازيدنش را دوست مي دارم هميشه
اندازه اي دارد ولي ، ناز و ادا هم
چشم انتظار هيچ اميدي ، نماندم
پايان آن ، معلوم بود از ابتدا هم
مي مانم اينجا ، در پس ديوارحسرت
سودي ندارد ، رفتن تا انتها هم
دوراست از دستان من دامان وصلش
در كار ما انگار حيران شد دعا هم
از عاشقي حرفي نمي آيد ، بگوشم
ديگر ندارد هيچ كس ، اين ادعا هم
شعرمرا با گريه مي خواني چو نوحه
شايد شكسته مثل من ، قلب شما هم !
#ادم