شهر بي بهار
يك شاخه گل هم از بهار اينجا نمانده است
حتي نشانه اي ز خار اينجا نمانده است
صد جامه شد دريده گرگان و اي دريغ
چشم كسي در انتظار اينجا نمانده است
جز ردي از غبار ، بر اين دشت بيقرار
يك شيهه هم از آن سوار اينجا نمانده است
چشمان هرزه هر طرف ايستاده در كمين
از عاشقي به جز شعار اينجا نمانده است
جز ضربه هاي بي امان مانده از هوس
در سينه قلب بي قرار اينجا نمانده است
حتي به حيله هيچكس دم از وفا نزد
يك آستين ، بدون مار اينجا نمانده است
خالي ست جام ميكده از باده سال هاست
نه مست باده ، نه خمار اينجا نمانده است
جايي نشان رستم دستان نديده ام
گويي كسي از ان تبار اينجا نمانده است
از ذوالفقار مردي و مردانگي اثر
در دست هاي روزگار اينجا نمانده است
بر بام شهر علامتي از سربدار نيست
جز سايه سياه دار اينجا نمانده است
ما مانده ايم و خواري يك شهر پر سكوت
چيزي براي افتخار اينجا نمانده است
#ادم
telegram.me/chizishabihesher