در انتظار سر شكستن باش
بيرون بيا ازاين شب و بشكن حصار را
بسپار دست عقل خود ، اين بار كار را
تا كي اسير دست يك ديوانه مثل دل
گاهي ببند ، پاي قلب بيقرار را
پيرانه سر دوباره كردي ياد كودكي
دادي به باد ، خرمن صبر و قرار را
هرگز به مقصدي كه مي خواهي نمي رسي
چون ديگري گرفت عصاي اختيار را
بگذر از آن گلي كه شد همراه خاروخس
در دست ديگري چو ديدي دست يار را
اين روزها به صد بغل گل اعتماد نيست
باور نكن فقط به يك شاخه ، بهار را
بر دشمنان اميد وفا بسته اي ، مگر
در چشم دوستان نديدي طرح دار را
اينجا به جز غبار نصيبت نمي شود
بي خود اميد بسته اي اسب و سوار را
در انتظار سر شكستن باش ، نازنين
بازيچه دلت چو كردي روزگار را
#ادم
telegram.me/chizishabihesher