هوس غارنشيني
از شهر و پس اينهمه ديوار نشيني
دل گيرم و دارم هوس غارنشيني
بي دوست تحمل كنم ، اما نتوانم
يك ثانيه در محفل اغيار نشيني
در گوشه عزلت همه عمر خماري
بهتر ز شبي مست و رياكار نشيني
آنقدر نيرزد همه عالم كه برايش
يك پلك زدن بر در دربار نشيني
آزاد نخواهي شد اگر پر نگشايي
سودي ندهد برسر ديوار نشيني
ننگ است عقابي چو تو را پست پريدن
تا كي تو و با مرغ مگس خوار نشيني
بسيار چموش است به مقصد نرسي ، گر
بر اسب طلب بي جل و افسار نشيني
بايد كه برآري ، ز دريا گوهر خويش
نانت ندهد زار و عزادار نشيني
وقت است كه داد خود از اين بخت بگيري
با بانگ دف و زمزمه تار نشيني
گر عاشق باران شده اي صبر بياموز
شايد كه بسي در دل رگبار نشيني
تا نگذري از آب و هواي خوش شيراز
بهره نبري از سر اسفار نشيني
بايد كه كني گرد هوس از دل خود پاك
مُرد آينه از شدت زنگار نشيني
يك را رود يكسره تا دامن معشوق
گل باشي و عمري بغل خار نشيني
بايد كه به جانت شرر عشق بريزد
منصور شدن نيست فقط دارنشيني