حكم هجران
كعبه عشقم كه او بتخانه مي خواند مرا
معبد شوقم ، ولي ميخانه مي خواند مرا
كاشف اسرار پنهان در نگاه ليلي ام
بي خبر از رازها ، ديوانه مي خواند مرا
آتشي افروخت كبريت نگاهش در سرم
سوختم چون شمع واوپروانه مي خواند مرا
گنج عشقش بر دلم مانند كوه آوار شد
من خراب او و او ويرانه مي خواند مرا
خوب مي دانم كه پنهاني هوادار من است
عاقبت يك روز ، با پيمانه مي خواند مرا
قاضي لب هاي او گر حكم هجران مي دهد
پاسبان چشم ها ، دزدانه مي خواند مرا
باورعشقي چنين سخت است،مي دانم، ولي
او كه مي داند چرا افسانه مي خواند مرا ؟
(ادم)
https://telegram.me/chizishabihesher
+ نوشته شده در چهارشنبه
23 دی
1394ساعت 15:12 توسط آدم ADM
|