درحصارجهان
پرازغبار شد اين جاده و سواري نيست
گرفته ظلم جهان را و ذوالفقاري نيست
رسد به گوش ز هر سو نفير ناله ني
ولي نشانه اي از قهقه سه تاري نيست
چنين كه تيشه بر اين ريشه زد زمستانت
براي باغ از اين پس دگر بهاري نيست
غمي سياه چنان خيمه زد ، كه دردل من
نشان روشن صبح اميدواري ن يست
شبيه آينه ، در موج خود گرفتارم
شكسته اي چو مرا،انتظاري ياري نيست
اگر چه پيرهن سيب ، كرده ام بر تن
درون سينه ام اما ، به جز اناري نيست
به چشم من كه دلش پاره پاره خار است
ز باغ هاي پر از گل هم انتظاري نيست
نپرس از من چون لاله داغدار ، راه نجات
هزار بار شنيدي و گفتم ، آري نيست
در اين قفس كه ندارد دري نزن پرپر
ازاين حصارجهان،فرصت فراري نيست
(ادم)
+ نوشته شده در دوشنبه
7 دی
1394ساعت 14:43 توسط آدم ADM
|