بار معنا
تو را چون قطره تا دامان دريا مي برد با خود
و از اين چاه ، تا قصر زليخا مي برد با خود
اگر بگشايي از دل ، پاي بند خارها بودن
چو بوي گل تو را اين باد،هر جا مي برد با خود
بيفكن بار خود خواهي اگر خواهان خورشيدي
سبك بار ار شوي، همچون مسيحا مي برد با خود
نبرد امروز گر بخت تو تا معراج چشمانش
نشو نوميد ، حتما صبح فردا مي برد با خود
دلت را راست كن با دلبرت، گر كج شود خشتت
چو ديواري ، كجي را تا ثريا مي برد با خود
مكن در ساحل رود ريا منزل ، كه اين ايوان
نمي ماند به جا در سيل و ما را مي برد با خود
نشان مرد دانا چيست جز آرامش خاموش
تهي مغزي شبيه طبل، غوغا مي برد با خود
درخت پر بري را ماند آن پير كمان قامت
شبيه شعر آدم ، بار معنا مي برد با خود
(ادم)