غزل باران
دلم را نذر عشقت كرده ام ، قرباني چشمت
فداي غمزه هاي از همه پنهاني چشمت
نميداني چقدر آن لحظه ها را دوست ميدارم
كه از يك جمع،تنها، من شوم زنداني چشمت
نه تنها ماه و خورشيدند حيران نگاه تو
من و يك شب ستاره غرق سرگرداني چشمت
شبيه يك سبد از ميوه هاي كال پاييزي
دلم كرده هواي باغ تابستاني چشمت
پرم ، از بغض ابر روزهاي آخر آذر
هوس كردم ببارم در شب باراني چشمت
نمي دانم كه اين باد از كدامين دشت مي آيد
كه ما را مي برد تا ساحل توفاني چشمت
غزل باران شود شب هاي شعر من اگر روزي
بنوشم ، بيتي از ديباچه عرفاني چشمت
(ادم)
+ نوشته شده در يکشنبه
8 آذر
1394ساعت 13:59 توسط آدم ADM
|