حكم قضا
چاه غم او يوسف ما را نپسنديد
درويش چو من بي سروپا را نپسنديد
دانست كه تقدير مرا قسمت او كرد
لبخند زد و حكم قضا را نپسنديد
كرديم به اخلاص نثارش دل و جان را
پنداشت ريا بود و ريا را نپسنديد
با ناز در آمد ز در و اخم كنان رفت
وقتي دل من ناز و ادا را نپسنديد
آمد به ن وازش كه كند چاره دردم
شرمنده شدم ، حجب و حيا را نپسنديد
از درد به او گفتم و در نسخه درمان
كردم طلب ب وسه ، دوا را نپسنديد
(ادم)
+ نوشته شده در يکشنبه
1 آذر
1394ساعت 10:57 توسط آدم ADM
|