در دام آبشار
وقتي به چشمان كسي دل مي سپاري
يعني كه در سينه دل ديوانه داري
دارد مهارت را و هر سو مي كشاند
چون ابرهاي تيره و باد بهاري
من بيقرارت بودم و ديدي و گفتي
عاشق صبوري مي كند ، نه بيقراري
سهمي ندارم از تو بر پيشاني خود
انگار ، بعد از اين همه اميد واري
جمعند گرد تو همه داعيه داران
ما را از اين دايره بيرون مي گذاري
من تشنه ام ، مانند يك گلدان بي گل
بايد بر اين در غربت افتاده بباري
در انتظار عشق اينجا خانه كردم
مي فهمي ام، گرهمچو من درانتظاري
وقتي نگاهي راه مي بندد برويت
چاره به جز در دامش افتادن نداري
افتادم ، اما اين چنينم ديدني تر
چون رود افتاده به دام آبشاري
(ادم)