چیزی شبیه شعر

تا به كي نقش و نمايش، تا به كي بازيگري ظاهرت با اين يكي و باطنت با ديگري روزها با يك نفر در حال دور دور كردني شب به شب هم با يكي اينجا و آنجا مي پري در ترازوي ت

بازيچه

تا به كي نقش و نمايش ، تا به كي بازيگري

ظاهرت با اين يكي و باطنت با ديگري

روزها با يك نفر در حال دور دور كردني

شب به شب هم با يكي اينجا و آنجا مي پري

در ترازوي تو ميزان است سنگ منفعت

گاه سر در توبره داري و گاهي مي چري

اين همه فرياد كردم عاشقم ، پايي بده

دست بر گوشت نهادي تا بگويي كه كري

من چو مجنونم اگر چه نيستي ليلا شما

تو پي حالي و من بي حال اين در به دري

قلب هاي اين و آن بازيچه دست تو نيست

تو كه دل دادن نمي داني چرا دل مي بري

عقل را بازيچه كردن راه دنياداري ست

جان مولا ، حس و حالي را نگيري سرسري

آهوي چشم سياهت گرگ دارد با خودش

گر زليخا هم كه باشي ، در نهايت مي دري

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تير 1394ساعت 16:55  توسط آدم ADM