بازيچه
تا به كي نقش و نمايش ، تا به كي بازيگري
ظاهرت با اين يكي و باطنت با ديگري
روزها با يك نفر در حال دور دور كردني
شب به شب هم با يكي اينجا و آنجا مي پري
در ترازوي تو ميزان است سنگ منفعت
گاه سر در توبره داري و گاهي مي چري
اين همه فرياد كردم عاشقم ، پايي بده
دست بر گوشت نهادي تا بگويي كه كري
من چو مجنونم اگر چه نيستي ليلا شما
تو پي حالي و من بي حال اين در به دري
قلب هاي اين و آن بازيچه دست تو نيست
تو كه دل دادن نمي داني چرا دل مي بري
عقل را بازيچه كردن راه دنياداري ست
جان مولا ، حس و حالي را نگيري سرسري
آهوي چشم سياهت گرگ دارد با خودش
گر زليخا هم كه باشي ، در نهايت مي دري
+ نوشته شده در دوشنبه
22 تير
1394ساعت 16:55 توسط آدم ADM
|